...
دستی که همه ی این هارانگاشته ای
چیزی درون زمین میلغزد.
از چه میگریزی؟
گرچه ابرها با سنگینی سیالشان
برو
حذرکن
وبشنو که صدایی نمی آید
تو برو
از دشت کبودی بیرون
به نگاه باران ننگر
برو از کوه دریغ
با هشدار حقیقت بازی کن
ولبخند را در کوچه ی غم رها کن
وبدان
وبرو.
هیچ چتری برای تو گشوده نخواهد شد.
عزیزم!
این تنها چیزیست که برایت می گذارم
یک سیگار
تا مرا خیلی زود ازیاد ببری!
وفراموش نکن
که تنها تو مرا به فکر وامیداری
وقتی سکوت می کنی
و با فریاد
از من دور می شوی...
و پسرکی نترس که دست دیگرم را گرفته بود تا مرا با خود ببرد
صد سال پیش باران بارید
ومن به این می اندیشم...